می‌خواهم زنده بمانم!   

این یاداشت برای جلوگیری از بسته شدن وبلاگ است. با این کار پرژن بلاگ مخالفم... وبلاگها، حتی قدیمی و غیر فعال جزو محتوای فارسی وب هستن و یک بایگانی و عقبه اطلاعاتی فرهنگی به حساب می‌یان... این کار غیر حرفه‌ای ناشی از دید اشتباه مدیران غیر حرفه‌ای به وب هست.. بگذارید وبلاگها زنده بمونن.. وبلاگهای مارو نکشید!

لینک
شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٩ - saleh

   بهارانه زندگی   

اگر تو را نگاه می کنم،فکر دیگری نکن

سالهاست که شب را پر ستاره در چشمان کسی ندیده ام

اگر تو را نگاه می کنم،دلیل دیگری ندارد

نگاه می کنم تا بهار،آن اتفاق سبز را باور کنم

که شاید بهارانه زندگی را،باز،حس کنم.

اگر به چشمانت خیره میشوم از بی شرمی نیست

مدتهاست که داستانی ساده و صمیمی ندیده ام

داستانی اینگونه عاشقانه!

لینک
سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤ - saleh

   ساعتِ صفر!   

در زمان لحظه ای است که متعلق به هیچ کس و هیچ کجا نیست،

ساعتِ صفر..

ساعتِ هیچ..

که زمان صفر می شود

که همه،هیچ می شوند

که حتی اعداد نیز از شمارش وقت باز می مانند،

که گاه،به اندازه همان هیچ،بی گاه می شود.

آنگاه،لحظه پرواز من است،

پروازی در ابدیت،در محدوده هیچ

پروازی تا ابدیت..."پروازی که در آن حدودی وجود ندارد"

این لحظه شاید در زمان نباشد،

این لحظه شاید در هیچ چیز نباشد.

.

.

در زمان لحظه ای است که متعلق به هیچ کس و هیچ کجا نیست،

این لحظه،متعلق به من است،

من و پروازم!

لینک
یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳ - saleh

   من شعر می گویم،لااقل اينطور فکر می کنم!   

در جستجوی معنای کلمه،

شعر می گویم

یا لااقل اینطور فکر می کنم!

غافل از اینکه شعر،

سماع کلمات است

آن هنگام که زبانم از وصف تو عاجز می شود؛

و اصوات،

بازیچه کلام گنگ من در یاد توست.

.

می خوانمت

به زبان بی زبانی

به کلام بی صدا

می دانم گوش می کنی

می شنوی

می خوانمت

به خود می باورانم که هنوز

با آن دیار شیدایی

با آن راه و رسم دلبری

هنوز،

نسبتی دارم.

.

من شعر می گویم

لااقل اینطور فکر می کنم

اما تو می دانی

من لالم

من عاجزم از وصف

در حیرتم از نظاره

آن هنگام که شعر می گویم

یا لااقل اینطور فکر می کنم!

* * *

لینک
دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳ - saleh

   کاردستی نگاه تو   

رویاهای درهم،سنجاق شده به شب

منگوله های آرزو،آویزان از دست دل

تمام غربت پاییز،منگنه شده به غروبهای دلگیر

وصله های خاطره،دوخته شده به قلبی چروکیده

در شبی که نورهای تاشده روز را در جیب دارد

در شبی که نورهای تاشده روز از جیب سوراخ آسمانش نشت می کند،

اینها، تمام

کاردستی اکسپرسیونیستی نگاه توست!

لینک
دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳ - saleh

   بيگانه ملکوت۲   

نگاههای سرد باغ

باز،

می رود به سمت آسمان.

دستهای من دوباره

کسوت شاخه گونه یافتند.

ابرهای مبهمِ نگاه تو

بسته راه هر امید

کز فراز آسمان

پرتویی به تیرهء سیاهِ این شبِ غریب افکند.

این دل غمین،این چراغ سرد،این هوای درد

این نگاه،کز پس نگاه تو می دَود هنوز

این نسیم،که عادت همیشه اش،چرخش هزار باره در هوای توست

این زمین،آسمان،هوا،درخت،کوچه،پنجره

مستِ لذتِ حضورِ توست.

یک نگاه

آه یک نگاه

حیرت هزار ساله مرا بس است.

چگونه باورم رسد که آن دل رحیم تو

مرا به خلوت نجیب و آسمانیش،دگر به جرم عاشقی حریم بسته است

چگونه از میان خیل روزها

به این دیرباورِ  لجوج،

این دلم،

رسانم این پیام را که بودن تو احتمالِ بودن من است

که بودنم بدون یادِ تو ز جنسِ شاید است!

آه ای همیشه مهربان،عزیزِ بردبار

این جسارتِ نگاهِ خیره در زلالِ چشمهای تو

از لطافت بهار گونهء تبسمت به روزِ ابتدا،در وجود من رخنه می کند نفس نفس،

آه

آه می کشم که یادِ من ذره ذره از کلام آسمانیت،از نگاه آفتاب گونه ات،از حضور آشنای تو به روزگار کودکی،

می شود تهی.

تو خلق کردیَم،تو عشق دادیَم،

تو از میان خیل این مسافرانِ تشنه روح،دو جرعه نور دادیَم.

به لطف توست هر قدم،ز نور توست هر نشان که می شود ستاره و چراغ راه من.

باز هم ببخش

باز هم ببین

باز هم بخوان که خواندنت چو خواندن بهار به گوشِ دانهء نهفته زیرِ خاکِ خسته است.

.

.

پشت پنجره هنوز،جایگاهِ بودنِ من است،

دیدنِ رسیدنت،پیش از آنکه در زنی،

لذتش چو لمس دستهای آفتاب،از فراز کوههایِ مشرق است!!

لینک
دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳ - saleh

   معشوقه 40 واتی!   

اون حشرهء کوچولو چه حالی پیدا میکنه وقتی بفهمه معشوقه اش یه لامپ مهتابی 40 وات هست.

بد هم نیست، شاید بعد از فهمیدنش دیگه برای چشمکهای مکرر مهتابی دلایل فلسفی عاشقانه پشت هم ردیف نکنه.

ولی شک دارم بتونه نقش استارت نیم سوز شده مهتابی رو در این چشمکها، توی اون مغز یه میلیمتریش هضم کنه!

لینک
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳ - saleh

   يه ورق از شب من   

شبِ شاپرک

نگاهِ قاصدک

پياله پياله نور ماه

مهمونِ سفره های آه

بوی نمِ بارون

برا من مثِ گنج قارون

اون دوتا چشمِ مستت

نازِ لطيفِ دستت

اون دل پاک و نازت

حسرت آغوشِ هميشه بازت

ترانه قشنگ اون صدات

طنين دل انگيزِ قَدَمات

سکوتِ اون لبا،نگاهِ بی مدعا

وحشت سياه شب،کاسهء خالی دعا

 

همه اينا،خوب و بَدو که با هم جمع بکنی

تازه داری يه ورق از شبمو رد می کنی!

اگه يه لحظه رو کنی به اين غريبِ آشنا

با اون دلی که معنی می کنه هميشه واژه وفا

اونوقت بهت بغض نهفتمو می گم

کلام شب،رمز عبور،رازمو من بهت ميگم!

لینک
یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳ - saleh

   شايد چند هايکو   

کودکی،بهشت خاطرات،

بوی نفسهای کودکی در مشامم می پيچد

خيال می کنم ديروز را...


 

مسافر تشنه

با نگاهی سرمست،خيره به افق

سراب!


 

پنجره چشمهايش شکسته

اما هنوز نگاههای منتظر مرا به کوچه

به ياد دارد...

 


بيا،از کوچه بگذر بی صدا،آرام

کسی گذرت را نخواهد فهميد

خيال می کنم که نگاهم می کنی،

آنقدر اين دروغ را تکرار می کنم

تا آسمان نيز باور کند

من که جای خود دارم!

لینک
چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢ - saleh

   بيگانه ملکوت   

 خدايا،من اين پائين افتاده ام.كمي اينورتر ،اين گوشه زير اين همه پوچي،زير سايه بلند ابرهاي غم ،در تاريكيِ فراموشي.اگر بنا باشد ديده شوم،تويي تنها چشمي كه نگاهش مي بخشد،وگرنه به راحتي از ياد تاريخ هم مي روم.نگاهم كن.دارم از ياد مي روم.فرصتم كم است.نگاهم كن،اگر هنوز مرا به ياد داري!

 

اين استغاثه يك روح جا مانده از هجرتهاي آسمانيست،اين تنها وصيت يك روح غريب شده با ملكوت است.اين نجواي درد وجوديست كه كم كم كلام ستاره و خورشيد را از ياد مي برد...اين آخرين قدمهاي يك محكوم به نيستي است.نگاهم كن،پيش از حكم.اگر هنوز مرا به ياد داري!

اين هذيانهاي تب آلود دلي است كه در نگاهها چيزي فراتر از روزمره گي را جستجو مي كرد.اين قلبي است كه بي دربغ مي بخشيد و اكنون در گروي بخشش است.نگاهم كن،ببخش آن نگاهت را به وسعت بيكران تنهايم..

نگاه كن،

اين بيگانه ملكوت را

اگر هنوز به يادش داشته باشي!

لینک
جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢ - saleh

   تو   

تو كه دريا و آسمان را هر دو

در چشمان خود جا داده اي

تو كه وسعت آسمان و دريا،هر دو

در ساكتِ چشمانت تلاقي مي كند،

تو كه چشمانت گهواره زايش ستاره است

تو كه چشمانت بستر خواب ترد نسيم است

تو،

يك نگاه به من بدهكاري!

لینک
پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢ - saleh

   لحظه پروانه   

در آن لحظه

شايد بر مكاني بي مدار

نگاهت،

و زندگي ايستاد..

 

در آن لحظه

در قلب من

وسعت حضورت،

و پاي عقل در گل ماند..

 

در آن لحظه

در حضورت

خلسه ديدار،

و چيدن ميوه ممنوعه..

 

 

در آن لحظه

در خيالت

من،

و نقش تصويري بي رمق..

 

 

در آن لحظه

در هياهو

دستهايي دراز براي تقديم تنها سرمايهء يك وجود،

و ردپايي به سوي ناكجا و قلبي افتاده به خاك..

 

در آن لحظه،

در لحظهء پروانه!

لینک
سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢ - saleh

   آی،ای جزيره نشينها!   

 با تشكر از دوستان عزيزي كه در اين مدت،جوياي حال بودند و گرماي حضورشان از دور،منبعي بود از اميد،و پوزش به خاطر اينكه بضاعت حضور در حدي نيست كه توان پاسخگويي به اين محبتها را،لااقل در اين مجال،داشته باشم.پس حضورم را با اميد به حضور دل انگيز شما،ادامه مي دهم.هرچند كوتاه و حقير..

             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آي،اي جزيره نشينها!

اينجا تنها ترين قسمت ساحل است.

اينجا غريب ترين شنهاي دريا تقديم به تابش بي رحم آفتاب مي شوند.

اينجا،قصرهاي شني آرزو،با سبكترين امواج فرو مي ريزند...اينجا فرصت خوشبختي،از اين موج تا موج بعديست،نفسي بين دو تهاجم!

 

اينجا جاي پاي تنهايي براي قرنها به يادگار خواهد ماند.

اينجا از دور زمان دور است.اينجا تفريح،نظاره به تنوع كوبش امواج به دل ساحل است. اينجا،تنها امواج به آرامش مي رسند.اينجا براي ابرها و باران تكراريست!

 

اينجا مرواريد اميد،همواره در صدف انتظار مي ماند،اينجا زندگي ايستاده اما عمر شتابان مي گذرد.اينجا صداي امواج تنها تداعي كننده زندگيست،وگرنه چيزي از زندگي در خاطر نمي ماند.

 

اينجا ديريست با زبان رويش و جوانه غريبه است،اينجا در انتظار نسيم بهاري و آرامش است.اينجا انتظار،انتظار است!

 

آي،اي جزيره نشينها!

اينجا كنار درياست

چسبيده به دريا

همسفره با دريا

اينجا تنها ترين قسمت ساحل است!

 

لینک
سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢ - saleh

   تمرين   

با خجالت دستشو زير چادر برد تا برگه كوچيك سوالهايي كه نوشته بود تا يادش نره بپرسه،معلوم نباشه. خودش رو جمع و جور كرد.سعي كرد هرچي توصيه از اين و اون در ارتباط با خواستگاري و سوالهايي كه بايد بپرسه، شنيده بود رو به ياد بياره و به ترتيب بگه. ولي چه جوري؟نمي تونست.سنگيني نگاه طرف رو احساس مي كرد.طرف منتظر بود تا اول اون سوالهاش رو مطرح كنه.حس مي كرد زير نگاه طرف داره له مي شه،خيلي نزديك به طرف نشسته بود،طوري كه وقتي آمد چادرشو درست كنه، دستش خورد به اون.

طرف هنوز ساكت نگاه مي كرد و اين دختر رو عصبي مي كرد.مونده بود كدوم سوال رو اول بگه.تصميمش رو گرفت:

-شما هدفتون از...

صداي زنگ در سوالشو قطع كرد.خودشون بودند.بلند شد،چادرشو عوض كرد و عروسك خرسي بزرگ پشمالو رو انداخت توي كمد!

لینک
سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢ - saleh

   شيرينی تلخ   

آمدم چيزي بگويم.دهانم را از حلاوتي آسماني پر كردي...زبانم بند آمد.چيزي يادم نمي آيد...رفتي و كسي نماند تا برايش تلخي را تفسير كنم!

لینک
چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢ - saleh

   کادوی مشکی   

از اتاق صداي جر و بحث مياد...پيداست كه مامان و بابا دوباره سر مساله اي درگيري دارند.مثل هميشه و براي هميشه.از حرفاشون ميشد حدس زد كه مشكل سر خريد چيزي هست.انگار مادر اصرار مي كرد كه چيزي براي كسي خريده بشه و پدر هم زير بار نمي رفت..دقت كردن به بحث و شنيدن مبهم حرفهاي آزار دهنده پدر،حماقت بود.پس صداي تلوزيون بايد بلند تر بشه!

بلاخره بابا از اتاق بيرون اومد و در رو محكم بست،لباساشو پوشيد و رفت بيرون...بعد از مدتي مامان هم از اتاق بيرون اومد.با همون صورت سرد، افسرده و بي احساس هميشگي. يك ليوان آب خورد، آمد نشست و طبق معمول به ديوار خيره شد.خاموش و خالي.

دراز كشيدم و سعي كردم بخوابم.مادر هنوزبه ديوار خيره بود و اين بار سرش رو روي دست تكيه داده بود.صداي باز شدن در اومد.مي دونستم باباست.تو خواب و بيداري با چشماي نيمه بازمسيرش رو دنبال كردم.بي هيچ حرفي وارد اتاق شد و بسته كوچكي كه با كاغذ مشكي كادو شده بود رو از جيبش درآورد و جلوي مامان روي زمين انداخت.اون هم با پا كادو رو به طرفي پرت كرد...

غروب بود و قارقار كلاغها..بيدار شدم.انگار كسي خونه نبود.همه چيز معمولي و همه جا ساكت.رفتم توي اتاق خودم..چراغ كه روشن شد چيز غريبي به چشمم خورد،روي ميزم يك كادوي مشكي تقريبا مچاله خودنمايي ميكرد...

.

.

تولدم مبارك!  

لینک
شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢ - saleh

   حجاب خورشيد   

چه دير فهميدم،خورشيدپشت دستهايي كه براي دعا به آسمان بلند كرده بودم،پنهان شده بود!..

.

.و هيچگاه نفهميدم،كه چرا خورشيدم آنقدر كوچك بود كه پشت دستهاي نهيف من جا شد!..

.

شايد ابر،بهانه بهتري باشد،كه چنين حقارتي را به خورشيد نمي پسندم...

لینک
جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢ - saleh

   حرفهايی برای نگفتن   

اي شما،شما حواريون يهودا صفت...آيا شما را چشم نيست كه بنگريد و مسيح را هر لحظه در بين خود مصلوب ببينيد!دلهاي سنگتان از ناله هايش نرم نميشود و روح پليدتان را توان بيداري نيست.هيهات ديگر روي شادي را ببينيد كه اينگونه، مهر غم را به سينه هايتان تا ابد خواهند نگاشت...برخيزيد و چشم به نور باز كنيد...تا كي به انكار نور نشسته ايد؟تا كي مذهبتان،آئين انكار و تعصب و تحريف است؟تا كي خداي ديده را، فداي بتهاي ناديده تان ميكنيد؟تا كي وكالت خدايتان با هر....

سنگي بر صورت مرد فرود آمد...بدون ناله و بي صدا از سكويي كه بر آن ايستاده بود فروافتاد و نقش بر زمين شد...مردم و عابران كه تا آن لحظه بي خيال و بي تفاوت از كنار مرد رد مي شدند،دسته دسته گردش جمع شدند.مرد تكاني خورد...كم كم از زمين بلند شد و نشست...مردم نگاهش مي كردند،بدون كلام،بدون حركت.آهسته از هر طرف متفرق شدند..

مرد با چشمهای بسته نشسته بود و تكيه اش به سكو..لباسهايش خونی بود...خسته و بي رمق...مدتي بعد با صداي سكه هايي كه جلويش بر زمين مي خوردند،سرش را بالا گرفت و چشمهايش را باز كرد..عابران نيم نگاهي به او مي انداختند،سكه اي نثار زمين مي كردند و رد ميشدند...در آنسوي خيابان نگاهش به دختر دستفروش افتاد...دختر به او خيره بود... متوجه نگاه مرد شد و لبخندي به زور تسليمش كرد..مرد برخاست و دور شد و از او لكه هاي خون براي شهر به يادگار ماند!

شهر نفس مي كشيد...هنوز پر هياهو و درخشان...سرشار از لذت و فريب...شهر نفس مي كشيد...اما نوايي در نفس شهر گره خورده بود:

اي شما...اي تمام شما حواريون يهودا صفت...شما كه كلام حق را تاب نداريد،شما كه زبانتان،زبان سنگ است و دشنه...به ياد آريد نواي گم شده عشق را..به ياد آريد پيش از آنكه از ياد رويد...

لینک
دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢ - saleh

   از زير غبار فراموشی   

زياد هم دور نبودي...پاهاي من عاجز از قدم برداشتن شد.ساده بودي و صادق.جرم من اين بود كه مي خواستم داشتنت را از جنس عادت كنم،نگاهت هميشه در كنارم باشد،و سايه اي كه از آن محروم بودم بالاي سرم باشد.

يك نگاه ساده، معصوم و مهربانت را به خود گرفتم...امر بر من مشتبه شد!..چه كنم؟ شايد يكي از هزاران عيب سادگي...حماقتي كه همان نگاه ساده و معصوم را هم از من گرفت..

مي خواهم فراموش كنم ،همانطور كه تو خطايم را همراه با من فراموش كردي!...و چه بزرگوارانه!

اين درد كور چه بود كه امشب باز به سراغم آمد...زخم كهنه

.

.

راه را كج رفتم...شكي نيست.شايد به اين جرم تا ابد،قدمهايم به خيانت متهم باشد!

لینک
سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢ - saleh

   مسيح باز مصلوب   

شب بود،شهر با چراغهای چشمك زن و رنگی نفس می كشيد،آدمها هم.قدمهای سريع و بی احساس عابرها از كنار دختر دست فروش كه به ديوار تكيه داده بود ميگذشت.خسته بود و بی رمق.نيمه جان و نيمه خواب..يكی ديدش..يك عابر از خيل عابران..شايد يك مسيح!
بی اختيار عابر خيره اش شد..دلش لرزيد،ودستهايش كه خالی بود..ته مانده جيبش را زير و رو كرد..تمام وسعش در بسته ای بيسكوئيت خلاصه شد..رفت و مقابل دخترك ايستاد..دختر به زور چشمهايش را باز كرد و نگاهش در نگاه مسيح گونه عابر گره خورد.. بی اختيار دستش بالا آمد و بسته را گرفت...دست كوچكش روی بسته گم شد..نگاهش هنوز در نگاه عابر بود..ميخواست چيزي بگويد اما نتوانست،نای تشكر كردن را هم نداشت...قلب عابر فشرده شد،تاب ايستادنش نبود.در خيل عابران گم شد..عابرانی غرق در رنگ و عطر و لذت..
شبها باز هم دستهاي مسيح،همان مائده حقير را بشارت داشت!شهر نفس می كشيد... شهر می درخشيد..در رنگ و زرق و برق پر هياهويش.شبها گذشت و دخترك چشم به راه ماند.. و دستهايش خالی.
شهر نفس می كشيد..عابران سرمست از كنار هم می گذشتند... شهر می درخشيد و دخترك را در صومعه پياده رو فراموش كرد!
.
.
دخترك در انتظار شام آخر ماند...اما مسيح باز مصلوب شده بود!
لینک
سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢ - saleh